شهادت کبک‎ها

0 485


چند راهزن در یکى از مناطق غرب به راهزنى مشغول بودند. روزى به شخصى رسیدند و او را دستگیر کردند و اموال او را به سرقت گرفتند. سرانجام او را به درختى بستند و آماده کشتن او شدند.
مرد بیچاره گفت : شما که اموال مرا گرفته اید، پس کشتن من براى شما چه سودى دارد؟ بدانید که من شخصى هستم مزدور، بدون من فرزندان کوچک من در سختى ، زندگى را خواهند گذرانید؛ از همین الان من با خداى خود عهد مى کنم که مال را بر شما حلال کنم و با کسى نگویم و به راه خود بروم .
دزدان گفتند: تو تا زمانى که در بند هستى چنین مى گویى ، ما سر تو را مى بریم ، چون از قدیم گفته اند سر بریده صدا ندارد.
مرد بیچاره گفت : من با شما عهد نبستم ، من با خداى خود عهد بستم که به کسى نگویم و مال را بر شما حلال کنم .
سارقین خندیدند و گفتند: اگر ما طالب مال حلال بودیم ، دزدى را شغل خود قرار نمى دادیم .
مرد گفت : با خدا و قیامت چه مى کنید؟
دزدان گفتند: آن که از قیامت خبر آورده کیست ؟ قیامتى وجود ندارد، و بالاخره آماده کشتن او شدند. دو کبک بر سر سنگى آواز مى خواندند، مرد بیچاره فریاد برآورده که اى پرندگان شما در قیامت شاهد من باشید که اینها مرا به ستم و ظلم کشتند.
دزدان بخندیدند و سر از پیکر آن مظلوم جدا کردند.
چند سالى گذشت . روزى یکى از امرا در آن منطقه به شکار رفته بود، بر حسب اتفاق در شکارگاه با سارقین برخورد کردند و از شکارگاه پرسیدند. سؤ الاتى رد و بدل شد و آنها هم آن امیر را راهنمایى کردند.
امیر نمى دانست که آنها دزد هستند، لذا به آنها گفت : ما را راهنمایى کنید تا به شما اجرت دهیم .
آنها تا بعد از ظهر در کار شکار، امیر و لشکریان را همراهى کردند. شکارها را صید کردند و براى امیر پخته و بر سر سفره حاضر کردند. من جمله چند کبک را نیز که شکار کرده بودند بر سر سفره حاضر کردند.
امیر به دزدان که خود کبک ها را صید کرده بودند، تعارف کرد. آنها بر سر سفره نشستند و تا چشمشان به کبک پخته افتاد به یکدیگر اشاره نمودند و خندیدند. آرام آرام خنده آنها بالا گرفت به گونه اى که توان نداشتند که جلوى خنده خود را بگیرند.
امیر برآشفت و دستور داد آنها را بر درختى محکم ببندند و با چوب بر بدن آنها زدند و علت خنده بیجا را پرسیدند.
دزدان گفتند: اى امیر ما به شما نخندیدیم .
امیر پرسید: پس از چه چیزى خندیدید؟
آنها واقعه آن مظلوم را گفتند، البته به گونه اى که این عمل را شهامت خود قلمداد مى کردند و بعد گفتند: اى امیر! ما از آن خنده مان گرفت که کبک کباب شده ، چگونه مى تواند شهادت بدهد؟
امیر گفت : کبک ها از زبان شما شهادت گرفتند و همین الان براى شما قیامت است . لذا دستور داد که آنها را بسیار بزنند تا وسایل مرد را نشان بدهند.
امیر، بچه هاى مرد مظلوم را احضار کرد و اموال ایشان را پس داد و از اموال دزدان خون بها نیز پرداخت
کرد و آنگاه در حضور آن بچه هاى مظلوم ، گردن دزدان را از تن جدا کرد.[۱]

روایتی دیگر:

شاید این پست ها را هم بپسندید
۱ از ۱۴۹

یکی از سرداران بر سفره یکی از امیران مهمان شد و بر آن سفره دو کبک بریان نهاده بود. سردار کبکها را نگریست و خندید و چون امیر از سبب خنده اش پرسید گفت: به روزگار جوانی بر سوداگری راه زدم و چون خواستم که او را بکشم زاری کرد اما زاری او بی فایده بود. مرد چون مرا مصمم بر کشتن خویش دید به دو کبک که در کوه بودند روی آورد و گفت: بر کشتن من گواه باشید و اکنون که این کبکها را دیدم نادانی او به یادم آمد. امیر گفت آن دو شهادت خویش دادند و فرمان داد تا گردنش زدند. [۲]

چقدر قشنگ سوده شاعر:

چـو بد کـردی مشو ایمن ز آفات

 که لازم شد طبیعت را مکـافات

۱. کلید گنج سعادت ، ص ۱۳۵.
۲.کشکول شیخ بهایی

لینک کوتاه مطلب : https://nidamat.com/?p=1313

حمایت مالی از گناه شناسی

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛ وجهاد کنید در راه خدا با اموال و جانهایتان (توبه 41)

عزیزانی که تمایل دارند در اجر اخروی تعالی اخلاقیات در جامعه، نشر و تبلیغ احادیث و معارف اهل بیت علیهم السلام و انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر، شریک باشند تقاضا میشود که ما را در پرداخت هزینه های جاری سایت گناه شناسی از قبیل هاست، پشتیبانی فنی ، تالیف و تولید پستها و… یاری فرمایند.

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دوازده + سه =