Take a fresh look at your lifestyle.

نظر سنجی علت برقراری روابط نامشروع با جنس مخالف

در این نظر سنجی به علل ایجاد رابطه دوستی و پنهانی با جنس مخالف در چهار گروه جمعیتی ذیل می پردازیم.

  1. مردان متاهل
  2. زنان متاهل
  3. پسران و مردان مجرد
  4. دختران و زنان مجرد

لطفا در گروه خودتان در نظر سنجی شرکت کنید و پاسخ درست را مرقوم فرمایید تا به نتایج واقعی تری برسیم.

در ضمن اگر گزینه دیگری مد نظرتان است می توانید از طریق لینک “افزودن پاسخ شما” که در ذیل هر نظرسنجی قرار دارد، به نظر سنجی اضافه کنید و همچنین نتایج جالب و آموزنده نظر سنجی ها از طرق لینک “نتایج “ که در ذیل هر نظرسنجی قرار دارد، قابل مشاهده است.

زنان مجرد پاسخ بدهند: هدفتان از برقراری رابطه دوستی با جنس مخالف چیست؟
  • افزودن پاسخ شما
مردان مجرد پاسخ بدهند: هدفتان از برقراری رابطه دوستی با جنس مخالف چیست؟
  • افزودن پاسخ شما
زنان شوهردار پاسخ بدهند: هدفتان از برقراری رابطه دوستی با جنس مخالف چیست؟
  • افزودن پاسخ شما
مردان متاهل پاسخ بدهند: هدفتان از برقراری رابطه دوستی با جنس مخالف چیست؟
  • افزودن پاسخ شما

داستانهایی از حسن ظن و سوء ظن به بندگان خدا

0 67

هرثمه بدگمان و همسرش خوش گمان به حضرت علی علیه السلام

در زمان خلافت امام علی علیه السلام، مسلمانی به نام هرثمه بن سلیم، که چندان به مقام علی علیه السلام معتقد نبود، همسری داشت که با معرفت و از ارادتمندان امام علی علیه السلام بود.

هرثمه می‌گوید: همراه امام علی علیه السلام برای جنگ صفین از کوفه حرکت کردیم، وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم، وقت نماز شد، نماز را به امامت علی علیه السلام خواندیم. حضرت بعد از نماز مقداری از خاک کربلا را برداشت و بوئید و فرمود:

واها لک یا تربه لیحشرن منک قوم یدخلون الجنه بغیر حساب؛

عجب از توای تربت، قطعاً از میان تو جماعتی بر می‌خیزند و بدون حساب وارد بهشت می‌شوند.

به جبهه صفین رفتیم و سپس به خانه‌ام بازگشتم و جریان را به همسرم گفتم.

سپس گفتم: علی علیه السلام ادعای علم غیب می‌کند.

همسرم گفت: ای مرد، دست از این ایرادها بردار، امیر مؤمنان علی علیه السلام آنچه می‌گوید حق است.

هرثمه می‌گوید: من هم چنان در مورد این سخن علی علیه السلام در تردید بودم، تا آن هنگام که جریان کربلا به پیش آمد و من جزء لشکر عمر سعد به کربلا رفتم. در آن جا به یاد سخن امام علی علیه السلام افتادم که به راستی حق بود. از این رو ناراحت بودم و در فرصت مناسبی در حالی که سوار بر اسب بودم به سوی امام حسین علیه السلام رفتم و حدیث پدرش را به یاد آن حضرت انداختم، حضرت به من فرمود: اکنون آیا از موافقین ما هستی یا از مخالفین؟ گفتم: از هیچ کدام فعلاً در فکر اهل و عیال خودم هستم. فرمود:

بنابراین به سرعت از این سرزمین بیرون برو، زیرا کسی که در این جا باشد و صدای ما را بشنود، ولی ما را یاری نکند، در آتش دوزخ خواهد بود.

هرثمهٔ سیه بخت و بی سعادت، در این نقطه حساس، راه بی تفاوتی را پیش گرفت و از آن سرزمین به سرعت گریخت تا جان خود را حفظ کند. (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۱۶۹ به بعد.)

منبع: کتاب داستان دوستان/صفحه ۳۱۳

خوش گمانی اهل مکه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال هشتم هجری مکه را فتح کرد، سعد بن عباده فریاد زد: امروز روز کشتار و روز اسارت اهل مکه است و خداوند قریش را خوار خواهد کرد.

ابوسفیان خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد: آیا دستور کشتار قوم خود را داده‌ای؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میان جمعیت ایستادند و فرمودند: امروز روز لطف و مرحمت است، سپس پرچم را به دست علی بن ابی طالب علیه السلام دادند و فرمودند: فریاد کن امروز روز مرحمت است.

اشخاص دیگری از طرف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مأمور شدند که هر کس داخل خانهٔ ابوسفیان گردد یا سلاح خود را بیندازد یا در خانه‌اش را ببندد، ایمن است! وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد مکه شدند، در مسجدالحرام دست خود را به دو طرف در مسجد گرفتند و فرمودند: ای قریش! خیال می‌کنید با شما چگونه معامله می‌کنم؟

گفتند: گمانمان این است تو جز نیکی و خوبی با ما رفتار نخواهی نکرد، تو برادری کریم و پسر برادری بزرگوار هستی! پیامبر گریه کردند و فرمودند: بر شما سرزنشی نیست، خداوند شما را می‌بخشد، بروید که شما آزاد شدگان هستید. (یکصد موضوع، پانصد داستان ۲/ ۲۳۳؛ به نقل از: پند تاریخ ۲/ ۹۴.)

منبع: کتاب هزار و یک حکایت-جلد ۱ / حکایت ۶۵۵ / صفحه ۴۸۸

بدگمانی و جسارت به امام سجاد و خوش گمانی امام

شخصی نزد امام سجاد علیه السلام آمد و به آن حضرت جسارت کرده و ناسزا گفت.

امام سجاد علیه السلام سکوت کرد و سخنی به او نگفت. او رفت.

امام علیه السلام به همراهان فرمود: شنیدید که این مرد، با من چگونه برخورد کرد! اینک دوست دارم، با من نزد او برویم تا بنگرید جواب او را چگونه خواهم داد!

اصحاب با امام علیه السلام حرکت کردند، آن حضرت در مسیر راه، مکرر این آیه را می‌خواند: (والکاظمین الغیظ)؛ (آل عمران (۳) آیهٔ ۱۳۴.) از ویژگی‌های پرهیزکاران این است که خشم خود را فرو می‌برند.

همراهان دریافتند که امام علیه السلام با او برخورد شدید نخواهد کرد.

به در خانهٔ او رسیدند. امام او را صدا زد و او در حالی که تصور می‌کرد با برخورد شدید امام رو به رو خواهد شد از منزل بیرون آمد. امام علیه السلام به او فرمود:

برادرم! اگر آن چه به من گفتی در من وجود دارد، از درگاه خدا طلب آمرزش می‌کنم و اگر در من وجود ندارد، از خدا می‌خواهم که تو را بیامرزد.

آن مرد عرض کرد: آن چه گفتم در وجود تو نیست، بلکه من به آن سزاوارترم. (اعلام الوری، ص ۲۵۶.)

منبع: کتاب داستان دوستان/صفحه ۳۳۵

بدگمانی و سوءگفتار حضرت امام صادق و حسن گمان و دعای حضرت

یکی از بستگان امام صادق علیه السلام در غیاب ایشان به ناسزاگویی آن حضرت پرداخت و نزد مردم از وی بدگویی می‌کرد.

شخصی به محضر امام صادق علیه السلام آمد و جریان را به اطلاع امام رسانید.

مطالب مرتبط
۱ از ۲

امام صادق علیه السلام همان دم به کنیز خود دستور داد آب وضو بیاورد. امام علیه السلام وضو ساخت و مشغول نماز شد.

حماد لحام می‌گوید: در آن جا بودم، با خود گفتم اکنون امام او را نفرین خواهد کرد، ولی برخلاف تصور دیدم آن حضرت دو رکعت نماز خواند و بعد از نماز عرض کرد: خدایا من حقم را به او بخشیدم، تو از من بزرگوارتر و سخی‌تر هستی، او را به من ببخش و مؤاخذه‌اش مفرما!

سپس رقت قلب و ترحم خاصی به آن حضرت دست داد و هم چنان در حق آن شخص دعا می‌کرد که من تعجب کردم. (محدث قمی، انوار البهیه، ص ۱۲۶.)

منبع: کتاب داستان دوستان/صفحه ۳۶۷

حسن گمان میان علما در گفتار شاه عباس

روزی شاه عباس اول برای گردش از شهر خارج شد، سید بزرگوار میرداماد و شیخ بهایی نیز همراه او بودند. میرداماد

مردی سنگین وزن و شیخ بهایی لاغر اندام و سبک وزن بود؛ از این رو اسب میرداماد همیشه در عقب حرکت می‌کرد؛ اما مرکب شیخ بهایی پیشاپیش اسبها بود. شاه عباس خواست آن دو عالم را بیازماید، پس خود را به میرداماد نزدیک کرد و گفت: ببین اسب شیخ چطور به رقص آمده و شیخ میان جمعیت باوقار حرکت می‌کند. میرداماد گفت: اسب شیخ، از خوشحالی که دارد نمی‌تواند آرام باشد، هیچ فکر می‌کنید چه کسی سوار آن اسب است. شاه بعد از ساعتی خود را به شیخ بهائی نزدیک کرد و گفت: شیخ! ببین چگونه سنگینی میرداماد اسب را ناراحت کرده است، دانشمند واقعی باید مانند شما سبک وزن باشد، نه چنان سنگین. شیخ در جواب گفت: این از سنگینی آن جناب نیست؛ بلکه توانایی برداشتن مقام علمی ایشان را ندارد که کوه‌های محکم از حمل چنین مقامی عاجزند.

چون شاه عباس این صدق و صفا را میان دو عالم عصر خود ملاحظه کرد، از اسب پایین آمد و روی خاک سر به سجده گذاشت. (پند تاریخ ۵/ ۶۸ ۔ ۶۹؛ به نقل از: روضات الجنات /۱۱۵.)

منبع: کتاب هزار و یک حکایت-جلد ۱ / حکایت ۹۶۴ / صفحه ۶۹۴

حسن ظن به دیگران تا کجا؟!

در حالات یکی از بزرگان نوشته‌اند که روزی از کوچه‌ای می‌گذشت. در آن حال فردی از پشت بام منزلش بر سر او خاکستر ریخت.

مرد مؤمن بدون اینکه به او ناسزا بگوید و فحاشی کند، گفت: «الحمدلله. حق من با آن گناهانی که مرتکب شده‌ام، این است که سنگ بر سرم ریزد. اما شکر خداوند را که خاکستر بر سرم ریخته شد.»(قیامت و قرآن – صفحه ۲۲۹.)

منبع: کتاب اخلاق و احکام در داستان‌های شهید دستغیب/صفحه ۳۰۹

بدگمانی به فرد خود محور و سفارش به ترک آن

یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نام «ثابت بن قیس» چون گوشش سنگین بود، همیشه وقتی به مسجد می‌رفت، برای شنیدن سخنان حضرت، نزدیک ایشان می نشست.

یک روز ثابت وارد مسجد شد، اما نماز شروع شده بود، به همین خاطر به ناچار در صف آخر ایستاد. پس از نماز از جای خود برخاست و به طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفت.

مردم چون می‌دانستند ثابت گوشش سنگین است، به او جایی دادند، اما فردی که نزدیک حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود، به علت نا آشنایی با ثابت از دادن جا به وی خودداری کرد.

وقتی فرمایشات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پایان رسید، ثابت نزد آن فرد رفت و با ناراحتی به او گفت: «آیا تو فرزند فلان زن بدکاره هستی؟»

او که مادرش پس از ظهور اسلام، مسلمان شده بود، با توهین ثابت نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان بسیار شرمگین شد. اما بلافاصله از سوی خداوند آیه‌ای نازل شد و مؤمنین را از نام بردن یکدیگر با القاب زشت نهی فرمود. (سوره حجرات – آیه ۱۱ و آدابی از قرآن- صفحه ۲۰۰)

منبع: کتاب اخلاق و احکام در داستان‌های شهید دستغیب/صفحه ۳۹۵

گمان بد و خوردن گوشت مردار

در تفسیر «ابوالفتوح رازی» از شخصی نقل شده است که وی روزی فردی را دید و در دل گفت این مرد هیچ فایده‌ای در زندگی‌اش ندارد و همیشه سربار اجتماع است.

شب در عالم رؤیا دید که لاشهٔ مرداری را در پیش او گذاشته و گفتند این جسد را باید بخورد.

او گفت: «من مدتی است که از خوردن گوشت اجتناب می‌کنم، حال چگونه این گوشت حرام را بخورم؟»

گفتند: «اگر به خاطر داشته باشی این همان گوشتی است که امروز خوردی. آیا به خاطر نداری؟ وقتی غیبت فلان شخص را کردی، چنین گوشتی را خوردی.»

راوی ماجرا، روز بعد به دیدن آن فرد رفت تا از او حلالیت بطلبد، اما او را ندید. تا اینکه یکسال بعد او را دید و او بلافاصله گفت: «اگر از آن گمان بد که دربارهٔ من کرده‌ای، توبه نموده‌ای، خدا تو را بیامرزد.» (عدل – ۱۷۸)

منبع: کتاب اخلاق و احکام در داستان‌های شهید دستغیب/صفحه ۶۱۳

قصه‌ای از فولکلور آلمان

در فولکلور آلمان، قصه‌ای هست که این چنین بیان می‌شود:

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز آور ا زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می‌رود، مثل دزدی که می‌خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می‌کند، آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه‌اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می‌رود، حرف می زند، و رفتار می‌کند.

منبع: پاپیروس

گمان شرک به مسلمان و هلاکت وی

در سال هشتم هجری، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «ابوقتادهٔ انصاری» را با هشتصد نفر از لشکر اسلام به جانب «اضم» فرستاد.

در راه «عامربن اضبط» به ایشان رسید و به مسلمانان اظهار اسلام کرد. مسلمین هم اسلام آوردن او را پذیرفتند و او را به میان خود راه دادند. ولی «محلم بن جثامه» به علت دشمنی که از زمان جاهلیت با او داشت، تصور کرد که عامر از روی ترس اسلام آورده است، لذا به او حمله برد و او را کشت. سپس شتر و اموالش را تصرف نمود.

هنگامی که محلم به مدینه نزد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بازگشت، این آیه نازل شد: «به آن کسی که به شما اظهار اسلام نموده و مسلمان شده است، نگوئید مسلمان نیستی.»(سوره مائده – آیه ۹۶)

محلم در برابر حضرت زانو زد و التماس کرد که آن حضرت برایش طلب آمرزش کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که از عمل وی بسیار غمناک بود، فرمود: «خدا تو را نیامرزد.»

محلم در حالی که گریه می‌کرد و اشک خود را با عبایش پاک می‌کرد از خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم مرخص شد و پس از هفت روز از دنیا رفت. (گناهان کبیره، جلد اول – صفحه ۱۳۲)

منبع: کتاب اخلاق و احکام در داستان‌های شهید دستغیب/صفحه ۶۱۹

ایاز و حسن ظن به سلطان و پاسخ شاه

مشهور است که «سلطان محمود غزنوی» علاقه شدیدی به غلام خود، «ایاز» داشته است. تا این حد که روزی سلطان از تخت به زیر آمد و از ایاز خواست که به جای وی بر تخت نشیند. او دستور دهد و سلطان عمل نماید. این عمل مورد اعتراض شدید درباریان قرار گرفت.

سلطان محمود برای اینکه پاسخی به اعتراضات درباریان بدهد، دستور داد همه آنان روز بعد در شکارگاه سلطنتی حضور بهم رسانند.

صبح روز بعد، سلطان محمود، جعبه جواهراتی را که همراه خود به شکارگاه برده بود، در دست گرفت و در حالی که سوار بر اسب و در حال حرکت بود، جواهرات را با دست به اطراف خود پخش نمود. سپس رو به اطرافیان کرد و گفت: «هرکس جواهرات را بردارد، متعلق به خودش است.»

چون جواهرات در آنجا پخش شده بود، اطرافیان شاه از گرد او متفرق شدند و به جستجوی جواهرات رفتند.

در این بین، سلطان رو برگردانید و ایاز را در کنارش مشاهده نمود. از وی پرسید چرا برای یافتن جواهرات نرفته است، ایاز در پاسخش گفت: «من شاه و صاحب جواهرات را نزد خود دارم، حال چه نیازی به جستجوی جواهرات است؟»

هنگامی که اطرافیان شاه بازگشتند، سلطان محمود به آنان گفت: «ادب ایاز را ببینید چگونه است، همه شما رفتید ولی ایاز در کنار من ماند.» و به این ترتیب به اعتراضات آنان پاسخ گفت.

حال ادب ایاز را میلیون‌ها مرتبه بالا ببرید، تا جایی که فوق آن متصور نباشد، آن ادب، ادب رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او نسبت به خداوند تبارک و تعالی است.»(معراج – صفحه ۹۸)

منبع: کتاب اخلاق و احکام در داستان‌های شهید دستغیب/صفحه ۶۴۸

حسن ظن و سوء ظن به مخلوق

نتیجه بدگمانی!!

شخصی کودک شیرخوار خود را در بسترش خوابانید و بیرون رفت. سگی داشت که از خانه حفاظت می‌کرد. آن شخص پس از ساعتی به خانه بازگشت. وقتی به خانه رسید، دید صورت سگش خون آلود است. گمان کرد که به کودکش حمله کرده و او را دریده است. عصبانی شد و سگ را کشت.

بعد به خانه بازگشت، ولی دید کودکش سالم است. پس از تحقیق دریافت که حیوان درنده‌ای به سراغ کودک او آمده، ولی سگ برای حفظ جان کودک به آن درنده حمله کرده و او را از خانه بیرون رانده است. به همین جهت، پوزه‌اش خون آلود شده بسیار متأثر شد.

منبع: کتاب داستان دوستان/صفحه ۱۱۵

درسی از حضرت عیسی (علیه السلام)

حضرت عیسی علیه السلام همراه یارانش از محلی می‌گذشتند، سگ مرده‌ای را دیدند که در گوشه‌ای افتاده و بوی گند و زننده‌اش همه جا را پر کرده بود.

یاران حضرت گفتند:

چه قدر این سگ بد بو است!

حضرت عیسی علیه السلام برای آن که به آنها یاد بدهد که در کنار عیب‌ها خوبی‌ها را نیز ببینند) فرمود:

چه قدر دندان‌های این سگ سفید است. (ب: ج ۷۵، ص ۲۳۸. از قدیم گفته‌اند: عیب جویان همانند مگسانند که همیشه روی زباله‌ها و کثافت‌ها می‌نشینند و آدمی یان که خوبی‌ها را می‌بینند شبیه زنبوران عسلند که همواره دنباله گل‌های خوش بو می‌گردند. به نظر شما کار زنبور بهتر است یا مگس؟)

منبع: کتاب داستان‌های بحارالانوار جلد ۹ /صفحه ۲۱۴

لطفا مطالب این وبسایت را با ذکر منبع و لینک مطلب منتشر کنید!

لینک کوتاه مطلب : https://nidamat.com/?p=36688

مطالب مرتبط

نظر شما درباره این مطلب چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حمایت مالی از گناه شناسی

وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ وجهاد کنید در راه خدا با اموال و جانهایتان (توبه ۴۱)

عزیزانی که تمایل دارند در اجر اخروی تعالی اخلاقیات در جامعه، نشر و تبلیغ احادیث و معارف اهل بیت علیهم السلام و انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر، شریک باشند تقاضا میشود که ما را در پرداخت هزینه های جاری سایت گناه شناسی از قبیل هاست، پشتیبانی فنی ، تالیف و تولید پستها و… یاری فرمایند.

× تماس با مدیر سایت